.:و من هر روز و هر شب را در پی قاصدکانی میگردم تا در گوششان زمزمه کنم و تو را از آنان بخواهم ، ناگهان شاید به دست خدا رسد و تو برسی :.
صدای زنگ رو که شنیدم دلم ریخت ... بی اراده از جا پریدم و با قدم های سست رفتم که در رو باز کنم ... از چشمیه در که نگاه کردم، دیدمش ... به در تکیه کردم و توی دلم دعا کردم که خودش باشه ... دوباره چشمی رو نگاه کردم و دیدم که آره ... بار اول هم درست دیده بودم .. خودش بود ... با دستای لرزونم در رو باز کردم ... کشیدم عقب و اومد تو ... هیچ کدوم قادر به شکستن اون سکوت التهاب آور نبودیم ... کتش رو در آورد و انداختش رو کاناپه و خودش کنارش نشست ... از رفتارش پی به اعصاب داغونش بردم ... رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن قهوه شدم ... اون همیشه قهوه دوست داشت،قهوه ی تلخ ... توی مدت زمانی که قهوه آماده شد ، به همه چی فکر کردم ... اون هیچ وقت بی خبر نمیومد ... خیلی وقت بود که رفته بود ... خیلی وقت بود که مسافر جاده ها شده و بود و منو از زندگیش خط زده بود ... حالا چطور روش میشد بیاد سراغم و دوباره دلم رو بلرزونه ... ... ... قهوه رو گذاشتم روی میز و رفتم روبه روش نشستم ... هنوز گیج بودم ... سرش رو گذاشته بود بین دستاش و تندتند پاشو تکون میداد ... بی حوصله ام کرده بود ... دلم میخواست یه سیلی بزنم تو گوشش و بندازمش بیرون ... اما مگه میشد؟ مگه دلم راضی میشد یارش رو از خودش دور کنه ؟...
ـ نمی خوای چیزی بگی؟
بعد از شنیدن کلماتم ، مات و مبهوت سرشو بلند کرد ... زیر چشاش گود شده بود ... نمی دونم چرا تا اون لحظه متوجه نشدم ... دلم گرفت ... سرم رو انداختم پایین و آروم آروم اشکام روانه شد .
ـمنو میبخشی؟
صداش داشت میلرزید ... نگاش کردم و هیچی نگفتم ...
ـ...
ـمن اومدم که بمونم ...
ـ...
ـحرف بزن ... من این همه راهو نیومدم تا اشکاتو ببینم ... من اومدم که تو بخندی ... من اومدم که این اشکها دست از سر یارم بر دارن ...
ـ...
ـحرف بزن ... حرف بزن ... بگو که دلت برام تنگ شده ... بگو که منتظرم بودی ...
سرمو تکون دادم و دلتنگیمو براش نفی کردم ... اما هیچ کسی بهتر از خودم از دل بی تابم آگاه نبود ... تنها خودم بودم که میدونستم ازرفتنش که قرار بود همیشگی باشه چه لطمه ای دیدم ... چه عذابی کشیدم ... چه دلتنگی هایی که در دلم سرکوب و تسلیم به سکوت شد ... نمیدونم چی رو میخواستم ثابت کنم ... اما پازل زندگیمو بدون اون ساخته بودم ... من میخواستمش اما حالا نه ... دیگه دیر بود ...
بلند شدم ... در رو باز کردم و ازش خواستم که بره ... حرفی نزد ... رفت ...
پنجره رو بستم و برگشتم ... ااااااااااا... چقدر اینجا خالیه ... خونه ی خالی منو یاد رفتن میندازه ... یعنی بازم به جرم گم شدن تو حجم کدر سایه های وجودم جا موندم؟ ... بازم رفتن ... بازم منو جا گذاشتن ... کلاه و پالتومو که روی زمین افتاده بود برداشتم و رفتم بیرون ... پله ها رو سه تا یکی طی کردم ... نگاه کردم ... از این سر تا اون سر کوچه رو ... اما ... بی هیچ اثری رفتن !!! پالتو رو پوشیدم ، موهامو زیر کلاهم قایم کردم و یقه ی پالتو رو به خودم چسبوندم ... و رفتم ... شاید باید گم میشدم تا پیداشون کنم ...توی کوچه پس کوچه ها قدم زنان رفتم ... اون قدر رفتم که کف پام احساس حقارت میکرد ... ظهر شده بود ... زنیکه ها داشتن ظرف میشستن .. مرتیکه ها داشتن چرت میزدن ... بچه ها خسته از بازیگوشی های مدرسه زیر لحاف قایم شده بودن این یه تصویر از یه ظهربود که همیشه از یه خونواده ی ساده داشتم ... یه شکلات از جیبم بیرون آوردم ، خوردم و چشامو بستم تا هر چه بیشتر شیرینیشو حس کنم و لذت ببرم ... خواستم یه شکلات دیگه در بیارم اما دیگه نداشتم ... یه کلید توی جیبم بود ... درش آوردم و سخت توی دستم فشارش دادم ... راهمو در پیش گرفتم ... حالا دیگه میدونستم که دارم کجا میرم...
کاش پدر و مادر هم رد بشن و منو ببینن .. شاید تنها جایی باشه که بتونم خودمو نشون بدم و همه بفهمن که هستم ... وجودم قابل حسه ... دل دارم ... میشکنم ..
خدایا ! میشه بهم مرخصی بدی ؟ میخوام از حضور همه مرخص بشم حتی از حضور خودت ... خودت که یار و یاور منی ... من منی که وجود دارم و دیده میشم ... اما نمی دونم جرا واسه هیچکی قابل دید نیستم ... انگار نامریی شدم ... خدایا مرخصی میدی؟ یه مرخصیه چند روزه ..
خدایا !!! دلم به اندازه ی همه ی ابرهای سیاهت گرفته!!!
***
آری این دفتر خاطرات من است که مملو از این روزهاست و حال من اینجا،در انتظارم که بعد از هفت ماه و.. ورق تازه ای را بنویسم و آن را غرق در تو بینم ... و خود را رها در حباب خیالت بیابم ...
***
از کدام سمت رفته ای؟
در جنگل مرثیه و ابر
همه راه ها به قلب من ختم می شود
و دهانم اما
نامت را فریاد می زند
که آرامش وجود خسته ی منی!
می دونی مثل چی بود؟ ... مثل اینکه یه لقمه رو با اشتها بذاری تو دهنت ... بعد که یه خورده جویدی حس کنی یه مو پیچیده دور لقمه ات ... سعی میکنی مو رو بکشی بیرون ... اما در نمیاد ... این بار دیگه لقمه رو تف میکنی ... ! هر وقت میبینمش یاد همین لقمه میفتم ... اما اون ... نمیدونم وقتی منو میبینه یاد چی میفته ... همیشه یه لبخند رو لباش نقش میگیره ...!
پروشات جونم وقتی نیستی این وبلاگ معنی نداره... نمی دونم کجایی اما کاش زود بیای ... خیلی دل تنگتم...خیلی زیاد...!
در حضور روحم دارم نگاه میکنم ... شاید برای اولین بار ... تا حالا کسی تونسته وجود داشته باشه ؟
یه وجود حقیقی ... نه ؟ ... منم تا حالا تجربه نکرده بودم ... اما دیگه یاد گرفتم که باشم ... نفس بکشم و حس کنم یه آدمم ... یه آدم واقعی که از پوست و استخون و رگ درست شده ... یه رگ قرمز که وصل شده به قلبم ... قلب پر از شوقم ... دیگه می خوام بمونم ... نفس بکشم ... یه نفس حقیقی ... تنفس یه هوایی که بوی خدا رو میده .. و شاید هم بوی همه رو میده ... بوی من .. تو .. آدمای اطرافمون .. آدم خوب خوبا ..
اینجا .... یه نیمکت .... کلاس خالی .... بوی خاک .... بوی مرده .... بوی من .... بوی تو .... بوی همه ی آدم خوب خوبا که هستن نفس میکشن و ...........................
.
پاييز ؟؟؟ من ازت متنفرم ... خدا كنه زود تر تموم شي ... زود باش برو ... من نمي خوامت ... برو
.
![]()


