تبليغاتX
به خاطر تو بر می گردم
شیشه ی ماشین رو زدم پایین ... داشت  آرام آرام تاب میخورد و می اومد پایین ... دستم رو گرفتم زیرش و پذیرای فرودش شدم ... هرچه نزدیک تر میشد دلم آشوب میشد ... برای آرزوهایی که باید در گوشش میگفتم تا به خدا بگه ... اما ... اما باد اومد و راهشو کج کرد ... به سرعت از ماشین پیاده شدم و دنبالش دویدم ... تندتر و تندتر داشت میرفت و ازم دور میشد ... یهویی ناپدید شد ... نفهمیدم چی شد اما نموند ... دو چشامو هزار تا کردم و دقیق تر دنبالش گشتم ... دیدم گوشه ی پیاده رو ، کنار درخت یه دختر بچه گرفته توی دستاش و باهاش بازی میکنه ... جلو رفتم و با لبخند دستی به موهای دخترک کشیدم و تا خواستم قاصدک رو بردارم دستاش رو بست ... سرش داد زدم :ـ دستتو باز کن ، الآن له میشه ...   ...  یه لبخند تلخ زد و دستاش رو باز کرد ... له شده بود ... لبش رو به دستش نزدیک کرد و لپهاش پر از باد شد ... قاصدک رو فوت کرد، خورد توی صورتم و آروم آروم افتاد پایین ... گریه ام گرفته بود ... بلندش کردم و توی دستام گرفتمش .... خورد شده بود ، ضعیف تر از اونی بود که بخواد بره پیش خدا و منو به آرزو هام برسونه ... زیر درخت رو نگاه کردم ... یه چاله ی کوچیک کندم و دفنش کردم ...  ...  خواستم برم که یه قاصدک دیگه از جلوی چشام تاب خورد اومد پایین ... با دستم پسش زدم و رفتم طرف ماشین ... دیگه مهم نبود ... دیگه دفنشون کرده بودم ...

 

.:و من هر روز و هر شب را در پی قاصدکانی میگردم تا در گوششان زمزمه کنم و تو را از آنان بخواهم ، ناگهان شاید به دست خدا رسد و تو برسی :.

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 0:33 AM توسط میدیا |


صدای زنگ رو که شنیدم دلم ریخت ... بی اراده از جا پریدم و با قدم های سست رفتم که در رو باز کنم ... از چشمیه در که نگاه کردم، دیدمش ... به در تکیه کردم و توی دلم دعا کردم که خودش باشه ... دوباره چشمی رو نگاه کردم و دیدم که آره ... بار اول هم درست دیده بودم .. خودش بود ... با دستای لرزونم در رو باز کردم ... کشیدم عقب و اومد تو ... هیچ کدوم قادر به شکستن اون سکوت التهاب آور نبودیم ... کتش رو در آورد و انداختش رو کاناپه و خودش کنارش نشست ... از رفتارش پی به اعصاب داغونش بردم ... رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن قهوه شدم ... اون همیشه قهوه دوست داشت،قهوه ی تلخ ... توی مدت زمانی که قهوه آماده شد ، به همه چی فکر کردم ... اون هیچ وقت بی خبر نمیومد ... خیلی وقت بود که رفته بود ... خیلی وقت بود که مسافر جاده ها شده و بود و منو از زندگیش خط زده بود ... حالا چطور روش میشد بیاد سراغم و دوباره دلم رو بلرزونه ... ... ... قهوه رو گذاشتم روی میز و رفتم روبه روش نشستم ... هنوز گیج بودم ... سرش رو گذاشته بود بین دستاش و تندتند پاشو تکون میداد ... بی حوصله ام کرده بود ... دلم میخواست یه سیلی بزنم تو گوشش و بندازمش بیرون ... اما مگه میشد؟ مگه دلم راضی میشد یارش رو از خودش دور کنه ؟...

ـ نمی خوای چیزی بگی؟

بعد از شنیدن کلماتم ، مات و مبهوت سرشو بلند کرد ... زیر چشاش گود شده بود ... نمی دونم چرا تا اون لحظه متوجه نشدم ... دلم گرفت ... سرم رو انداختم پایین و آروم آروم اشکام روانه شد .

ـمنو میبخشی؟

صداش داشت میلرزید ... نگاش کردم و هیچی نگفتم ...

ـ...

ـمن اومدم که بمونم ...

ـ...

ـحرف بزن ... من این همه راهو نیومدم تا اشکاتو ببینم ... من اومدم که تو بخندی ... من اومدم که این اشکها دست از سر یارم بر دارن ...

ـ...

ـحرف بزن ... حرف بزن ... بگو که دلت برام تنگ شده ... بگو که منتظرم بودی ...

سرمو تکون دادم و دلتنگیمو براش نفی کردم ... اما هیچ کسی بهتر از خودم از دل بی تابم آگاه نبود ... تنها خودم بودم که میدونستم ازرفتنش که قرار بود همیشگی باشه چه لطمه ای دیدم ... چه عذابی کشیدم ... چه دلتنگی هایی که در دلم سرکوب و تسلیم به سکوت شد ... نمیدونم چی رو میخواستم ثابت کنم ... اما پازل زندگیمو بدون اون ساخته بودم ... من میخواستمش اما حالا نه ... دیگه دیر بود ...

بلند شدم ... در رو باز کردم و ازش خواستم که بره ... حرفی نزد ... رفت ...

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 0:6 AM توسط میدیا |


پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم ... هوا سرد بود ... یه خورده سست شدم و لرزیدم ... آسمون رو دیدم ... کوه ... خونه ها ... آدما ... مسجد سر کوچه مون ... همون مسجدی که هر بار با دیدن خودش و گلدسته هاش بیشتر یاد خدا می افتم ... با اینکه میدونم خدا اونجا نیست ، با اینکه میدونم همه جا هست...اما بازم دیدن مسجد برام آرامش بخشه ... یه حسی که لذتش تا ته وجودم رخنه میکنه و فکرم رو قلقلک میده ... همون حسی رو بهم میده که با دیدن کلیسا دارم ... خدا همه جا هست ... کنار مرد تسبیح به دست  مسجد ... کنار مرد صلیب به گردن کلیسا ... حتی اینجا هم هست ... کنار دخترکی گم شده در مبهوت لحظه ها ، که پشت پنجره زل زده به اطرافش ... من میبینم ... اینجا خیلی چیزا یک دست به نظر میرسه ... حتی از این بالا دیدن سرایدار و همسایه بغلیمون که تو حیاط دارن با هم حرف میزنن تفاوتی ندارن ... اینجا دیگه دستهای پینه بسته ی سرایدارمون با دستای سفید و ناخن سوهان کشیده ی همسایه مون هیچ تفاوتی ندارن ...

پنجره رو بستم و برگشتم ... ااااااااااا... چقدر اینجا خالیه ... خونه ی خالی منو یاد رفتن میندازه ... یعنی بازم به جرم گم شدن تو حجم کدر سایه های وجودم جا موندم؟ ... بازم رفتن ... بازم منو جا گذاشتن ... کلاه و پالتومو که روی زمین افتاده بود برداشتم و رفتم بیرون ... پله ها رو سه تا یکی طی کردم ... نگاه کردم ... از این سر تا اون سر کوچه رو ... اما ... بی هیچ اثری رفتن !!! پالتو رو پوشیدم ، موهامو زیر کلاهم قایم کردم و یقه ی پالتو رو به خودم چسبوندم ... و رفتم ... شاید باید گم میشدم تا پیداشون کنم ...توی کوچه پس کوچه ها قدم زنان رفتم ... اون قدر رفتم که کف پام احساس حقارت میکرد ... ظهر شده بود ... زنیکه ها داشتن ظرف میشستن .. مرتیکه ها داشتن چرت میزدن ... بچه ها خسته از بازیگوشی های مدرسه زیر لحاف قایم شده بودن این یه تصویر از یه ظهربود که همیشه از یه خونواده ی ساده داشتم  ... یه شکلات از جیبم بیرون آوردم ، خوردم و چشامو بستم تا هر چه بیشتر شیرینیشو حس کنم و لذت ببرم ... خواستم یه شکلات دیگه در بیارم اما دیگه نداشتم ... یه کلید توی جیبم بود ... درش آوردم و سخت توی دستم فشارش دادم ... راهمو در پیش گرفتم ... حالا دیگه میدونستم که دارم کجا میرم...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10:45 PM توسط میدیا


دلم میخواد الان برم وسط یه چهار راه وایسم ... تا راننده ها داد و هوارشون بلند بشه و بگن : دیوانه ...

کاش پدر و مادر هم رد بشن و منو ببینن .. شاید تنها جایی باشه که بتونم خودمو نشون بدم و همه بفهمن که هستم ... وجودم قابل حسه ...  دل دارم ... میشکنم ..

 

خدایا ! میشه بهم مرخصی بدی ؟ میخوام از حضور همه مرخص بشم حتی از حضور خودت ... خودت که یار و یاور منی ... من منی که وجود دارم و دیده میشم ... اما نمی دونم جرا واسه هیچکی قابل دید نیستم ... انگار نامریی شدم  ... خدایا مرخصی میدی؟ یه مرخصیه چند روزه ..

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 5:37 PM توسط میدیا |


خدایا !!! دلم به اندازه ی همه ی ابرهای سیاهت گرفته!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 12:40 PM توسط میدیا |


و چه سخت است دوری از تو ... و سخت تر است چشم به راه بودن ... راهی که آن روز مرا ربود و روحم را با تو همسفر کرد ... و حال من اینجا،در کنار امتداد خط کشی جاده ها مانده ام ... و حال من اینجا،تک تک نفس هایم را نذر تو خواهم کرد ... نذر چشمانت که شاید گاهی به یادم بسته شود ، به یاد اینکه چقدر خالی از من است ... و کاش گاهی ، فقط گاهی لبریز از من شوی ... و حال من اینجا، گیسوانم را به دست باد خواهم سپرد و لحظه ها را خواهم شمرد ...!

                                                         ***

آری این دفتر خاطرات من است که مملو از این روزهاست و حال من اینجا،در انتظارم که بعد از هفت ماه و.. ورق تازه ای را بنویسم و آن را غرق در تو بینم ... و خود را رها در حباب خیالت بیابم ...

                                                         ***

از کدام سمت رفته ای؟

در جنگل مرثیه و ابر

همه راه ها به قلب من ختم می شود

و دهانم اما

نامت را فریاد می زند

که آرامش وجود خسته ی منی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 2:47 PM توسط میدیا |


همش داره توی گوشم میپیچه...اااااااااااااااااااااااه ...  دارم دیوونه میشم ... همش داره میچرخه و تیک تاک میکنه .... آخه تا کی میخواد بچرخه ... نمی شه وایسه؟؟ ... حتی اگه یک دقیقه هم باشه کافیه ... من میتونم خودمو برسونم .... هر دور که میزنه همه چی رو یاد من میاره و تمام لحظات جلو چشام میاد و میره ... دیگه کافیه ... دیگه وایسا ... وایسا که همه ی آدما جا موندن و می خوان بهت برسن ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 12:27 PM توسط میدیا |


دوست دارم تند تند از پله ها بالا برم تا به پشت بوم برسم ... اونجا که برسم قلبم تند تر میزنه و نفسم بالا نمیاد ... روسری رو باز میکنم که باد به گردنم بخوره اما هنوز عرقم خشک نشده ...  مور مور میشم ... صدای اذون توی گوشم  می پیچه ... یه حس خوشحالی همه وجودمو میگیره ...!

                                                  


می دونی مثل چی بود؟ ... مثل اینکه یه لقمه رو با اشتها بذاری تو دهنت ... بعد که یه خورده جویدی حس کنی یه مو پیچیده دور لقمه ات ... سعی میکنی مو رو بکشی بیرون ... اما در نمیاد ... این بار دیگه لقمه رو تف میکنی ... ! هر وقت میبینمش یاد همین لقمه میفتم ... اما اون ... نمیدونم وقتی منو میبینه یاد چی میفته ...  همیشه یه لبخند رو لباش نقش میگیره ...!


پروشات جونم وقتی نیستی این وبلاگ  معنی نداره... نمی دونم کجایی اما کاش زود بیای ... خیلی دل تنگتم...خیلی زیاد...!
+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 2:48 PM توسط میدیا |


روی نیمکت مدرسه نشته ام ... دنیا اینجاست ... همین جا ... توی همین کلاس ... اصلا همه چی اینجا هست ...من ... خودم ... وجودم ... جسمم ... روحم ...  زندگیم ...

در حضور روحم دارم نگاه میکنم ... شاید برای اولین بار ... تا حالا کسی تونسته وجود داشته باشه ؟    

یه وجود حقیقی ... نه ؟ ... منم تا حالا تجربه نکرده بودم ... اما دیگه یاد گرفتم که باشم ... نفس بکشم و حس کنم یه آدمم ... یه آدم واقعی که از پوست و استخون و رگ درست شده ... یه رگ قرمز که وصل شده به قلبم ... قلب پر از شوقم ... دیگه می خوام بمونم ... نفس بکشم ... یه نفس حقیقی ... تنفس یه هوایی که بوی خدا رو میده .. و شاید هم بوی همه رو میده ... بوی من .. تو .. آدمای اطرافمون .. آدم خوب خوبا ..

اینجا .... یه نیمکت .... کلاس خالی .... بوی خاک .... بوی مرده .... بوی من .... بوی تو .... بوی همه ی آدم خوب خوبا که هستن  نفس میکشن  و ...........................

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 4:38 PM توسط میدیا |


چقدر دلم گرفته .........................

.

پاييز ؟؟؟ من ازت متنفرم ... خدا كنه زود تر تموم شي ... زود باش برو ... من نمي خوامت ... برو

.

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 10:54 PM توسط میدیا |